تبليغاتX
کاری به من نداشته باشید
 

 

 

 

 

 

 

از تو که دور مي شم،هر چي  فکر مي کنم يادم نمي آد چه شکلي بودي...

هر کاري مي کنم تو ذهنم مجسم نمي شي...

عکس هايي که ازت دارم و ندارم هم شبيهت نيستند...

 چه شکلي اي؟....يادم نمياد!!!

وقتي کنارتم،خيلي دقت مي کنم.

تو ساندويج گاز مي زني و  يه چيزي ازم مي پرسي...

ـــــ با توائم...

ـــــ  آي؟؟؟!!!

بعد دستاتو جلوي چشام تکون مي دي...

ولي من با دقت نگات ميکنم تا وقتي نيستي قيافت يادم نره...

 مي دونم که باز يادم ميره...

حس ميکنم

ديگه تو هيچ عکسي ثبت نميشه...

تو هيچ حافظه اي...

کسي که تويي...

شکلي که داري...

فقط  با  آرامش حضور خودت مجسم ميشه....

 .

.

.

اين هم يه سري عکس که خودم گرفتم.

از مورچه ها سيزده بدر پارسال عکس گرفتم.دارن مصالح ميبرن واسه خونشون.مسالح؟مصالح؟با چه س ايه؟

اين دو تا عکس ديگه از طالقان هستند.اردوي عکاسي رفته بوديم با دانشگاه...يادش بخير...هميشه اردوهاي عکاسي مصائب خودش رو داشت.يه بار ديگم که رفتيم شهرستانک کلي زجر کشيديم.

صد رحمت به اردو هاي نظامي.

يه بيست و چند نفري بوديم که به شکل کاملا عمودي عقب وانت سوار بوديم و با هر دست اندازي ده دقيقه اي ميخنديديم.

طالقان جاي کوچيک و قشنگي بود.يادمه بايد فيلم کوتاه هم مي ساختيم...

فيلم من اينطور بود:

دوربين وسط يه جاده طولاني آسفالته روي زمين بود.از ويزور دوربين جاده ديده ميشد که به عمق رفته.و يه نفر از انتهاي جاده ميومد به سمت دوربين.خيلي آروم.برگ هاي خشک پاييزي با وزش باد از جلوي دوربين رد ميشدن و با کشيده شدن روي آسفالت کلي خش خش ميکردند. و اون شخص همچنان به دوربين نزديک ميشد.ولي صورتش ديده نميشد.بعد که به دوربين نزديک ميشد.برش ميداشت.تو ويزور نگاه ميکرد و مي گفت:

اِ اِ اِ!!!!دوربين من اينجا چي کار ميکنه؟؟؟؟!!!

بعدم همين ديگه فيلم تموم ميشد.

البته اون شخص خودم بودم.

اين فيلم واسه ما خيلي خنده دار بود.با ذهنيتي  که بچه ها  از من و گم کردن و جا گذاشتن داشتن...

حالا که دانشگاه داره تموم ميشه اون روزا رو بيشتر درک ميکنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط در پنجشنبه پنجم آبان 1390 |
 
اینجا تهران است....

هوا خوب نیست!

دلم خیلی تنگ شده با این که امروز صبح اومدم....

از ترمینال جنوب و متروش تهران شروع میشه...

با صورتکای خانمایی که وقتی به آرایش غلیظشون لابه لای این دود و دم نیگا میکنم گرمم میشه!

بعد به خودم میگم به تو چه؟؟؟!و میشم مثه اونا و به هیشگی نیگا نمیکنم...به هیشگی نگا نمیکم تا برگردم...

یه عالمه عکس دارم که دلم میخواد بذارم اینجا...

سه تا  نصفه  غزل دارم که انقد بهشون گیر دادم که کامل نمیشن...

همین دیگه!

..................................................................................................................

این موسیقی رو خیلی دوست دارم...خیلی...

کلا پیانو هم بهم آرامش میده هم خیالباف ترم میکنه...

مرسی که گذاشتیش رو وبلاگم...

مرسی...

مرسی...

آقای هکر!

 

نوشته شده توسط در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 |
 

سلااااام.......

اول از تک تک کسانی که تو این مدت نتونستم به کامنتشون جواب بدم عذر خواهی میکنم.انشا ا.. تو فرجه بین امتحانات جبران کنم.و بعد:

خیلی وقت بود دوست داشتم به اینجا سر بزنم.تا امروز...

حرف زیاده.حرف هایی که شاید ارتبا ط زیادی نشه بینشون پیدا کرد:

-دلم برای یه فضای شعری ناب تنگ شده

-این روزا که یکم جدی تر وارد عرصه کار هنری شدم(البته هنر بصری )

حس میکنم دارم کارهایی خلق میکنم که برام یه جورایی شوخی اند !

احساس میکنم تو روزگار ما ، یا شاید تو محدوده ما مهم نیست که برای هنرمند شدن

و پذیرفته شدن چقدر توانایی هنری یا استعداد داری،مهم اینه که چقدر میتونی طرز

فکرو سلقیه و اعتقادت رو با سلیقه و فکر و اعتقاد سفارش دهنده نزدیک یا حتی یکسان کنی!!

و این روزا این فضا خیلی داره آزارم میده!

و فکر میکنم اگه قرار بود با پیکاسو یا ون گوگ یا هر هنرمند مکتب ساز غربی و شرقی این طور برخورد بشه ، الان هنری وجود نداشت.چون حد اقل نصف این هنرمندا تو آزمون اعتقادی و... دانشگاه رد میشدن!!!

ولی در عوض بزرگان مذاهب مدارک هنری میگرفتن!

و اینکه...بگذریم که همین چند روز پیش  به خاطر نام بردن شاعر مورد علاقه ام که استادم اعتقاداتشو نمیپسندید مواخذه شدم!

.

.

.

 

-هر بار او را میبینم از خودم میپرسم : پیش از او چگونه زندگی میکردم؟

 

- یه کم از این آسمون خسته ام.و نمیدونم آیا سرزمینی هست که این آسمون بالاش نباشه؟

به قول بعضی ها : )) بیا که برویم از این ولایت من و تو!! ))

 

نبوده است سری پیش از این بر این دامن

به حکم عشق تو تنها نهاده ای گردن

و خواستی که سرم روی شانه ات باشد

حذر نکردی از این گیسوان شانه شکن

در این مجسمه عمری سکوت بر پا بود

طنین قلب تو است اینکه میزند در من

بیا بتاب به چشمم زنی معطل صبح

هزار شب گذرانده است پشت این روزن

...

کسی رسید ودلم را گرفت ، پیش از او

کسی نبود و دلم میگرفت معمولا....

.

.

.

نوشته شده توسط در جمعه هفدهم دی 1389 |


 

 

 

 

 

 

پشت كاجستان ، برف‌
برف‌، يك دسته كلاغ‌

جاده يعني غربت‌
باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب‌
شاخ پيچك و رسيدن‌، و حياط‌

من ، و دلتنگ‌، و اين شيشه خيس‌
مي نويسم‌، و فضا
مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك‌

"يك نفر دلتنگ است‌
يك نفر مي بافد
يك نفر مي شمرد
يك نفر مي خواند"

زندگي يعني : يك سار پريد
از چه دلتنگ شدي ؟
دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته‌
يك نفر ديشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است‌
و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند

قطره ها در جريان‌،
برف بر دوش سكوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس

میتونم تا ابد رو پشت بوم زمزمه کنم...این شعر سهراب رو...میتونم اشک بریزم...میتونم.

علت طولانی شدن عمر آبزیان چی میتونه باشه؟؟مثلا این ماهی عید ما.خوب بمیر دیگه بیچاره.موقعیت به این خوبی.من به خاطر خودت میگم.و الا انقدر زنده بمون تا هقت سین سال دیگه رو هم ببینی...همش همینه!

آخ...!

من شاعر بودم؟؟؟؟؟


هنوز .............................زنده ست.....

دیگه مردنش ناراحتم میکنه...

پر شدم از غزل...غزل هایی که پشت دهانم گیر کرده اند...

نوشته شده توسط در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 |
 
 

اینجا کسی با من هماهنگی ندارد

کاری به کار این بت سنگی ندارد

با رفتنت دیگر نه دلگیرم نه دلتنگ

بی دل شدم...بی دل که دلتنگی ندارد

یادم نیست کی نوشتمش...یادم نبود دارمش...

این هم یه روز مثه تمام تک بیت هایی بوده که این روزا میگم...که نمی نویسمشون...که سر و سامون ندارن...

که غزل نمی شن و میتونن بشن...

چه باک اگر که جهانی رها کنند مرا

به خنده زمزمه در گوش ها کنند مرا

شبی دو چشم سیاه تو را به من بدهند

چه غم که یک شبه صاحب عزا کنند مرا

تو در وجود منی پس چگونه می خواهند

که از وجود خودم هم جدا کنند مرا

بعید نیست از این پس شبیه من بشوی

ویا به نام تو دیگر صدا کنند مرا

دوای درد مرا هیچکس نمیداند

فقط بگو به طبیبان دعا کنند مرا

.

.

قیصر میگه:

(نه!کاری به کار عشق ندارم

....

پس با همه وجودم خودم را زدم به مردن

این شعر تازه را هم

نا گفته می گذارم...

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که کاری به کار عشق ندارم!)

منم باهاش موافقم!

اگر غلت املاعی داشطم شما سحیه بخانید بی ظحمت.... 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389 |
 
 

         به عزم توبه صحر* گفتم استخاره کنم

        بهار توبه شکن می رسد٬چه چاره کنم

        سخن درست بگویم نمیتوانم دید

        که می خورند حریفان و من نظاره کنم...

 

        *سحر...ثهر...صهر...سهر..."بستگی داره چقدر کیبورد رو تو تاریکی ببینی یا از قبل حفظ باشی

        و اینکه حوصله داشته باشی برگردی یه دور بخونیش"

       

       

 

 

 

                     کاش مشهد بودم.

                     از همیشه کاش تر...

نوشته شده توسط در یکشنبه هشتم فروردین 1389 |
 
.

.

.

(استاد عصا قورت داده پشت میزش نشسه بود...)

 -استاد!!!

ـ بله؟!!

- من دلم میخواد برم تو حیاط...برم؟

-چرا؟؟؟؟!!!...

- چون خسّه شدم...


من خسته ام عمریست یک دیوانه در قلبم

سر می زند بر سنگ و می پرسد :کسی اینجاست؟؟

سنگ.سنگ.سنگ.


امروز تو اتوبوس فکر میکردم کاش آدما همه شکل تخم مرغ بودن.

همه یه شکل٬یه جور ٬ تقریبا یه اندازه...

 فکر کردم اونجوری همه برابر بودند.

بعد که خوب دقیق شدم دیدم نه!بازم تبعیض بود.مثلا این تخم مرغ رسمیا هست...بهشون میگفتن

رنگین پوست یا سیاه پوست و کلا از بعضی حقوق محروم میشدن.یا مثلا به اونایی که تخم مرغ

دو زرده بودن بودجه بیشتری تعلق میگرفت.یا سهمیه تیز هوشان میدادن بهشون...این تخم مرغ

لک دارام میرفتن پوستشون رو لیزر میکردن...اوووه دوباره میشد همین آش و همین کاسه!

فاصله طبقاتی:تخم مرغ مارک دار...بی مارک...زرده طلایی.

حالا بزنه یکی این وسط تخم شتر مرغی ...غازی .چیزی از آب در بیاد که دیگر هیچ...حتما میگه حرف

فقط حرف من.

بعد یادم افتاد که ما با همین فیزیکمون هم به بدبختی سوار مترو میشیم!!!اونجوری که واویلا.

مثلا سر در واگن ها مینویسن:"مسافران شریف و عزیز و... لطفا یکی در میان از سمت باریک خود

سوار شوید تا از حداکثر ظریفیت استفاده شود"

بعد رفتم تو فکر سیب زمینی....

ولی نه...

خدایا شکرت که ما شکل تخم مرغ نیستیم.

 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388 |
 

 

من٬تنها من

از سفر رنج برده ام

از بی قراری

راه حلی داری؟

برای این شمشیر که ما را دو نیمه کرده٬بی آنکه بمیریم

و افیونی که به هم می دهیم

بی آنکه تخدیرمان کند

من٬تنها من

میخواهم استراحت کنم

روی هر سنگی که شد٬لم بدهم

بر هر شانه ای که شد

از کشتی بی بادبان خسته

از ساحل بی ساحل خسته

دست.بسته شو

امضا می کنم

بگذار بخوابم

                               "نزار قبّانی"

نوشتم:

گفتم که شاید درد از این با هم نشستن هاست

برخاستی٬رفتی و آتش از دلم برخاست

آواره ام!برگرد!در من قصر شیرین است

یک تکه از خاک وجودم خانه لیلاست

چشمان من خاصیّت بخشندگی دارند

یک روز می بینی که چشمان تو هم زیباست

چیزی نگو ٬امشب صدا را باد خواهد برد

حسی که در دل داری از پیراهنت پیداست

من خسته ام...عمریست یک دیوانه در قلبم

سر می زند بر سنگ و میپرسد:کسی اینجاست؟

من عاشقم٬او نیست٬اما هر دو تنهاییم

من بی خودم تنهایم و او با خودش تنهاست

.

.

.

ـنمیدونم دقیقا امتحاناتم کی تموم شد. چند ثانیه فکر کنم یادم میاد.ولی مهم نیست.

می دونم. امروز ترم جدید شروع شدو من اصلا اینروزها خیال رفتن ندارم...و میدونم که بین این دو تاریخ

هر چند روز که گذشت...اونطور که میخواستم و برنامشو داشتم نگذشت.

ـتهران،تهران...تهران؟!!

چرا دوستت ندارم؟

به من نزدیک میشوی دوباره ومن هنوز دوستت ندارم.هنوز...مثل روز اول.

از تو خسته ام از تو دلتنگم.از تو دلخور...

در باز ترین محدوده هایت دلم گرفت.

و هر وقت از خستگی به پنجره ای پناه بردم،آسمانت را نفهمیدم وچیزی در هوایت کم بود انگار...

ـ میخواستم بگم چه دنیای نازنین مزخرفی...ولی دیدم نگم بهتره!

نوشته شده توسط در شنبه هفدهم بهمن 1388 |
 
کو زمستان؟

 

 

 

 

 

 

 


ـ  اگر شازده کوچولو دستم بود...یک دور همه اش را میخواندم.دو دور قسمت قرص زد تشنگی را...سه دور اهلی کردن روباه...

ـ  مسافر سهراب هم تهران موند...وگرنه میخواندمش

-اگر باز هم لذات فلسفه رو دست بگیرم.ناتمام میگذارمش...میگذارم اون چند تا فیلسوف آخر کتاب تا ابد با هم بحث کنند و لذت ببرندو من نبرم...

ـ   می خواستم بگم انسانم آرزوست...ولی نگم بهتره

 چقدر سه نقطه!

نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388 |
 
چند ماه پیش بین برگهای یک کتاب پیدایش کردم.

وقتی بیست سالگی ام با من حرفی نزد.دلم برای چهارده سالگی  تنگ شد:

پرنده عاشق شد ٬نا گزیر٬ در قفسش

از آن به بعد شد انگار تنگ تر قفسش

گرفته بود در اغوش غم ٬ ولی او را

نمیگرفت در آغوش خود مگر قفسش

شبیه بغض فرو برده در گلو شده بود

که میشکست دهان میگشود اگر قفسش

تمام عمر کسی که نبود  را میخواست

و سایه ی کسی افتاده بود بر قفسش

چقدر قصه ی من مثل اوست با این فرق:

بدون بال پرنده ٬ بدون در قفسش

همین...


یه نکته هست که حس کردم باید گفته بشه٬به خاطر همه:

دوستان٬تایپ کردن یک کامنت و ارسال اون با نام یک نفر دیگه و ایجاد تفرقه ٬ هیچ کاری نداره..

فقط کمی رقت وجدان میخواهد...

شاید وقتی یه کامنت خصوصی غیر معمول از کسی دریافت میکنیم ...بهتر باشه یه کم دیر باور باشیم...یه کم شک کنیم ...

ممنونم

نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 |
 

  خرده مگیر روزی خواهد رسید که من بروم خانه همسایه را آب پاشی کنم٬و تو به کاج ها سلام کنی...

و سارها بر خوان ما بنشینند و مردمان مهربان تر از درخت ها شوند.اینک رنجه مشو اگر در مغازه ها پای 

گلها بهای آنرا می نویسند...و خروس را پیش از سپیده دم سر می برند و خوراک مانده را به گدا می بخشند...

چنین نخواهد ماند...

                                 "سهراب"

 

سوار اتوبوس شد.

روبه خانم ها ایستاد.۲۸/۲۹ساله میزد.با منش یک بچه ی ۵ساله٬ دوتا پلاستیک بزرگ

دستش بود.

نوک بینی بزرکش از سرما قرمز شده بود و کلمات رو نامفهوم ادا میکرد:

سلام!من علی ام! شاید....سه شنبه برم جمکران٬دعا تون می کنم.یه از این تراش ها بخرید.

(همهمه...)

چشمای ریزش پر از اشک شد سرش آورد بالا:

اسم من علیه...شاید سه شنبه برم جمکران... اونوخ براتون دعا می کنم .بعد بغضشو خورد و با التماس گفت :یه دونه بخرید.من پول ندارم.

یکی ازمسافرا پرسید:

چند؟

اسم من علیه گفت:

۲تومان!

یکی از پشت سرم گفت:گرون میده اینا هزارو پونصده...

اسم من علیه سرشوانداخت پایین دوباره اشک توچشماش جمع شد ـ انگار با خودش  ولی بلند گفت:

هیشکس نمیخره.من پول ندارم...

بعد رفت روی  صندلی  نشست.پلاستیکها روگذاشت روی پاش.سرشوبرگردوند

و چند دقیقه به همه خیره شد.و هیچی نگفت...

بعد انگار دوباره یادش افتاد که پول نداره دوباره چشماش پر از اشک شد و گفت:

اسمم علیه...سه شنبه...شاید....! برم جمکران...بعد سرشو انداخت پایین و یادش رفت بگه:یه دونه تراش بخرید...

همهمه ادامه داشت...

 

 

نوشته شده توسط در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 |

 

     با صد هزار مردم تنهایی

     بی صد هزار مردم تنهایی

     "مولانا"

 

     دوری ولی شاید دلت همراه من باشد

     یا در سرت سودای اینجا آمدن باشد

    من بی تو شاعر میشوم اما بیا شاید

    پیش تو بودن بهتر از شاعر شدن باشد

     دور از وطن افتاده ای اما نمیدانی

     حال غریبی را که در خاک وطن باشد

     اینگونه که می سوزم از من هیچ می ماند

     تا باز گردی چاره شاید ساختن باشد

     روزی میایی کاش این در را که می کوبی

     در من توان از زمین برخاستن باشد

     ..

      وقتی نگاهم میکنی گم میکنم خود را

      وقت غزل خواندن فقط گوشت به من باشد

 

      ممنون

نوشته شده توسط در شنبه هجدهم مهر 1388 |
 

       قشنگ می آید

       مثل مهمان عزیزی که ناخوانده

       کار ندارد به مهر...

       از همه ی آمدن ها پیدا تر...تمام آسمان را میگیرد

       پاییز!!

       ببار ...

       نان را از من بگیر اگر میخواهی

       هوا را از من بگیر

       خورشید را........نه! 

 

نوشته شده توسط در چهارشنبه یکم مهر 1388 |
 
...آن خطاط

سه گونه خط نوشتی:

-یکی او خواندی...لا غیر!

-یکی را هم او خواندی

                   هم غیر!

-یکی

نه او خواندی نه غیر!

آن خط سوم منم!

"شمس تبریزی"

نوشته شده توسط در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 |
 

        چه بسا نزدیکی که از هر دوری دور تر است.و چه بسا دوری که از هر نزدیکی نزدیکتر.

         وغریب آن کسی است که حبیبی ندارد.

                                                                                  "امام علی (ع)"

             سلام        

 انگار باید  این وب رو به روز کنم...با شعر ی از دیروزها...

 میان اینهمه شعر این یکی برای خودم

 برای آخر غمگین ماجرای خودم

 سرم غروب به بالای دار خواهد رفت

 خدا کند که ببخشد مرا خدای خودم

 یکی شدیم و افسوس آخرش این شد

 که اشتباه بگیرم تو را به جای خودم

  تو بی گناه اسیری بگو به قاضی شهر

 بگو اضافه کند روی جرم های خودم

 به چشمات چه پاسخ دهم نمی دانم

 و سالهاست که ماندم در این چرای خودم

 زیاد وقت ندارم برو خداحافظ

 غروب شد و رسیدم به انتهای خودم

                                                                                   تابستان ۸۲

نوشته شده توسط در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 |